|
لحظه ای درنگ باید ...
|
دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم ... امروز، او ما را ... فردا ؟؟؟؟
" قیصر امین پور "
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 22:1 ] [ یار آشنا ]
[ ]
سلام! از اونجایی که کم کم داره سال جدید میاد و دیگه اونقدر کار برا انجام دادن داریم که وقت برا پست جدید گذاشتن فکر نکنم باقی بمونه ترجیح دادم الان پست بذارم تا سال دیگه ام خدا بزرگه! خدایا! به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم! و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم، بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست داری، "چگونه زیستن" را تو به من بیاموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت! پیشاپیش سال نو مبارک!
[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 11:53 ] [ یار آشنا ]
[ ]
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 20:32 ] [ یار آشنا ]
[ ]
"...برجسته ترین نکته سادگی بی اندازه او بود. پیراهن کشی، و کفش خیلی معمولی پوشیده بود.چهره یی آرام، مهربان و با توجهی داشت..." همه ما شنیدیم و حتی بعضی از ماها تجربه اش کردیم و با افرادی اینچنینی برخورد داشتیم. بعضی از آدما با اینکه علم و دانش و معرفتشون زیاده در مقابل غرور و تکبرشون بی اندازه پایینه و خیلی متواضع هستن. برای من و تو که حالا اول راه دراز علم و دانشیم بد نیس گاهی یه نگاهی به علما و بزرگان این عرصه بندازیم و توی بعضی از رفتارامون تجدید نظر کنیم. مثلا همین تواضع: حضرت علی علیه السلام: ای دانش جو همانا دانش امتیازات بسیاری دارد، سرش تواضع است، چشمش بی رشکی، گوشش فهمیدن، زبانش راست گفتن، حافظه اش کنجکاوی، دلش حسن نیت، خردش شناختن اشیا و امور، ... . یعنی اگر دانش رو به یه انسان تشبیه کنیم سر اون آدم تواضعه؛ پس شرط اول شد تواضع. "...او با دعوت اندیشمندان و محققان دیگر، در جلسه دفاع نشان داده بود، که هشت مغز بیش تر از یک مغز ارزش دارد..." این چیزیه که من و تو باید بدونیم و البته اجراش کنیم. تواضع شرط اول علم آموزیه. * قسمتی از خاطرات پروفسور حسابی از دیدار با آلبرت اینشتین. * اصول کافی، جلد1، ص60.
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 16:30 ] [ یار آشنا ]
[ ]
فاصله پیرمرد تا دخترک یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی! * پیرمرد پرسید: غمگینی؟ - و دخترک جواب داد: نه! * پس چرا گریه می کنی؟ - دوستانم منو دوست ندارن! * دلیلش چیه؟ - چون قشنگ نیستم! * ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که تا حالا دیدم! - راست میگی؟ * از ته قلبم آره! - دخترک بلند شد و پیرمرد را بوسید به طرف دوستانش رفت... *** چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هایش را پاک کرد و عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!! *** [ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 14:57 ] [ یار آشنا ]
[ ]
یا دهر اُفّ لک من خلیل کم لک بالإشراق و الأصیل من صاحب و طالب قتیل و الدّهر لایقنع بالبدیل **** و کلّ حیّ سالک سبیلی ما أقرب الوعد من الرّحیل و إنّما الأمر إلی الجلیل سبحانه جلّ عن المثیل
[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 19:42 ] [ یار آشنا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |