تبليغاتX
مکانی برای همه کس و هیچ کس
کشف سحابی مرموز همداستانی در تلنگر زودگذر شهابی انسانی

این پست را در برابر واپسین پست کسی می نویسم که "کولی " نام دارد گویا.

 چند گزاره از نیچه: این نیازهای ماست که جهان را تاویل می کند./ ارزشهای ما به چیزها تاویل می شوند. / ارزش جهان در تاویاهای ما نهفته است. / حقیقت گونه ای خطاست که بی آن گونه ای از حیات نمی تواند بزید./هیچ حدی برای راههای تاویل جهان نیست. سستی به وحدت نیازمند است و تکثر تاویل نشانه قدرت است. /دست آخر انسان در چیزها فقط معنایی را خود در آنها نهاده می یابد ./ "حقیقت همیشه یک رویه است." آیا این خود دروغی دورویه نیست؟

بیاییم واپسین گزاره را اندکی بکاویم: یک بازیگوشی کوچک برای بهتر گذراندن یک ظهر گرم پس از استحمامی ناخوشایند در حمام عمومی حصارک کرج.

اگر کل عبارت را"گزاره بزرگ" در نظر بگیریم. آنگاه دو پاره مجزا خواهیم داشت. پاره یکم یا گزاره داخل گیومه چنین است: "حقیقت همیشه یک رویه است." یا "ایکس  همیشه ایکس  است."  نیچه در جایگاه یک اخلاق ناباور اینجا هم دارد به صورتی فشرده به واژگونی ارزشگذاری سنتی فلسفه غرب میردازد. گزاره مذکور گزاره ای ست مطلق نگر. نیچه به "شی فی نفسه" / شی در ذات خود حمله می کند. در نظرش حقیقت رنگ به رنگ است و هر دم متغیر و چهره به چهره. و غیر قابل دسترسی. و در نتیجه فقط تاویل پذیر. پاره دوم "گزاره بزرگ" بلافاصله افزوده می شود:آیا این دروغی دو رویه نیست؟ =این دروغی دو رویه است =( ایکس همیشه ایکس است) دروغی (ضدحقیقتی!= ناراستی=نقیض ایکسی) دو رویه ( ضد یک رویه/نامطلق/نقسض ایکس) است. حتا می توان گفت عبارت"ایکس همیشه ایکس است" یک "این همان گویی" ست. چیزی به دست نمی دهد. هیچ نمی گوید. کاربرد ندارد. پس بی ارزش است: با واقعیت ارتباطی ندارد. گزاره ای ست ذهنی. و از اینرو مرده. یک مهمل گویی کلاسیک از نوع کوئنینسبرگی اش! همواره این کلام نیچه به یادم می ماند که : تا زمانیکه به دستور زبان باور داریم به خدا هم باور داریم. همه چیز روشن است. پاره یکم گزاره بزرگ دروغ است.( پس حقیقت است!) و پاره دوم لااقل دو چیز می گوید: 1/ پاره یکم دروغ است.۲/ نکته دوم را بی درنگ بیافزاییم : چون دروغ است پس یک رویه نیست و متکثر است: دو رویه است." نادرستی یک حکم به هیچ وجه موجب رد شدنش نمی شود. باید دید تا کجا پیش برنده زندگی ست و حفظ کننده نوع."(نیچه) هستی شدن جاودانه است. آینه از آسمان بر زمین افتاده و تکه تکه شده. به زعم بنیامین این یعنی ارتباط هبوط انسان در ادیان ابراهیمی با تشکیل زبان دلالت گر. ورود به جهان نشانه ها. آینه تکه تکه شده: سی مرغ  داریم نه سیمرغ. و اینهمه احترامی ست به گفتگو. به تکثر و دگرگونی درونش. به طبیعت رازآلود/ هر دم برآشوبنده/ منطق ناپذیر و رام نشدنی هستی.  نیچه یک شناگر واقعی ست: جانوری که نعره می زند: آی جماعت ! اینها دروغ است. مطلقش نکنید. جدی اش نگیرید. اما همین دروغ/خطا لازمه حیات است.  و اما "معصومیت" !! انتظار ندارم از اینجا به بعدش برای کسی جز تو باشد. هر چند تا اینجایش هم جملگی اشاره به خطای تحلیلی توست. حتا اگر نخوانی اهمیتی ندارد. کدام معصومیت ؟ معصومیت  در ترمینولوژی نیچه  اهمیت دارد. خودت خواهی خواند. آن معصومیتی که در برابر هولناکی و شرارت و قوه جنایت درون همان هستنده قرار می دهی اش و به سخره می گیری اش از نظر من از همان ابتدا پذیرفته شده. انتظار و چشمداشتی در کار نیست. در نهایت شرارت و معصومیت به مصرف می رسند و جز کودکی باقی نمی ماند: بازگشت ابدی و تکرار ادوار. وقتی همه چیز به بی نهایتش میل کند چیزها از ارزش نخستین می افتند. وقت من با میلم می ستیزد و تو هنوز بی نظیری. چه اهمیتی دارد خوانده شدن یا نشدنش. من قرار می یابم و همین کافیست. ( بازهم مولانا: جمله بیقراری ات از طلب قرار توست / طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت) به چیز بیشتری نیاز نیست.همین.   

پ.ن: چرا   حذف   کردی  اش  ؟!  صبح بود. برق کافی نت رفت. رفتم زیر دوش. ظهر شد. از حموم اومدم کافی نت. پستی اونجا نبود!  ولی نوشتم.    

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 13:23 | لینک  | 

ستیزه جویی علیه خود وجه مهمی از تکامل آدمی ست. از اعمال کاملن عادی تا شدیدن بیمارگون. از وجدان سالم تا معذب. مازوخیسم اخلاقی. افسردگی. شکل گیری ایده خودکشی. و سرانجام خودکشی.مدرکی دال بر تمایل آگاهانه مارکس برای خودکشی وجود ندارد اما مدارک زیادی هست که نشاندهنده مهم بودن این مساله در خانواده اش است. از اوایل نامزدیش با جنی همواره درگیر مشکلات معیشتی بودند. در نامه ای به انگلس می نویسد که همسرش هر روز آرزوی مرگ خود و بچه ها را دارد. هر چند زن خودکشی نکرد اما دو دختر از سه دخترش خودکشی کردند. مارکس خودش به ندرت با همکارانش ـ که اغلب نوشته هایش را بصورت جدلنامه ای خشمگینانه علیه شان می نوشت ـ رابطه دوستانه ای داشت. چرا مارکس پرخاشگرانه به خانواده حمله می کند. به سبک زندگی و الگوی رایج فرهنگ عمومی زمانه اش بنگرید. یادداشتها و ترجمه های شخصی داشت که هیچگاه منتشر نکرد. از نظر حمله به خانواده او به پوشه نظر مساعدی داشت. ژاک پوشه نه مورخ و فیلسوف و اقتصاد دان و سوسیالیست که رییس بایگانی پلیس فرانسه بود در دوران بازگشت سلطنت.  آثار پوشه مقاله هایی خاطره نویسانه اند و نه چندان علمی و در نظرم حتا نه چندان واقعی. نظرگاه و موضعگیری شخصی و تاویل گری بسیار در روایاتش از وقایع دخیل می نماید. نوشته هایش به زندگی خصوصی افرادی خودکشی کرده می پردازد و ستم بر زنان جوامع پدرسالار. و ماهیت سرکوبگرانه بورژوازی را به سان نقد اجتماعی رادیکال از جامعه افشا می کند. اعتراضی است شورانگیز. مارکس خود گفته درباره جامعه بورژوازی از رمانهای بالزاک  بیشتر آموخته تا از صدها رساله اقتصادی. نقد پوشه آشکارا رمانتیک است. از دید مارکس رمانتیسم نه فقط یک مکتب ادبی که اعتراضی ست علیه تمدن سرمایه داری مدرن به نام گذشته ای آرمانی. سرمایه داری ای که روحش کسب و کار است و تنها به تحقیر قربانیان خودکشی و اشعار رمانتیک نومیدانه ژبه جا مانده از آنان می پردازد.

...

خواهر گرگور فریادزد: "باید برود تنها راهش همین است پدر./۱/فقط سعی کنید این فکر را از سرتان بیرون کنید که این گرگور است./۲/ بدبختی اصلی ما همین است که اینهمه وقت چنین فکری می کرده ایم./۳/آخر چطور ممکن است این گرگور باشد./۴/اگر این گرگور باشد خیلی پیشتر از اینها می فهمید که آدمها نمی توانند با یک چنین جانوری زندگی کنند و خودش با پای خودش می رفت./۵/ آنوقت دیگر برداری نداشتیم اما دست کم می توانستیم زندگیمان  را ادامه دهیم و خاطره اش را عزیز بداریم./۶/ اما حالا این جانور دنبالمان می کند مستاجرهایمان را فراری میدهد معلوم است که می خواهد تمام این خانه را غصب کند و ما را بفرستد گوشه خیابان بخوابیم./۷/ و یکدفعه جیغ کشید: نگاه کن پدر. بازهم شروع کرد..... اما گرگور حتا تصورش را هم نمی کرد که بخواهد کسی را چنین بترساند..."

/۱/ نخستین "باید". نخستین حکم. بایدی چون پژواک آیات کتاب مقدس. قضاوت مطلق انگارانه یک قاضی که از قضا یک زن است! کل متن بسط همین "باید" است. واژه مرموز "پدر" در انتها./۲/ "فقط باید" :ادامه همان تلاش یکسویه نگرانه. تحمیل یک ایدهع شخصی. باوراندن یک باور شخصی: یک راه. راه من. باقی همه بیراهه. پشتش غریزه ترس خوابیده. هراسی که به سلطه گری پیوند می خورد./۳/دیگران را شرمسار اشتباهاتشان کردن؟! البته باید پرسید کدام اشتباه؟ و مگر نه اینکه اشتباه لازمه حیات است؟ واژه "است": گسترش حکم صادره./۴/ جهل مرکب یا صیانت نفس؟! من کجا هستم در فاصله گرگور و خواهرش؟! "آخرین خنده" مورنائو اینجاست. راجر واترز هم گیتارش کوک است./۵/یک عبارت لذیذ در دهان خواهر. لااقل بخشی از شخصیت فرد بر اساس تصویری ست که دیگران از او می سازند. / دختر به خود مطمئن است که احولات روانی برادر را در مشت دارد اما خود موجب رنجش اوست. قضاوتی پشت قضاوتی: خواهر حتا بین سوسک عادی و سوسکی که گرگور است فرقی نمی گذارد. جانور باید برود.  جمله "آدمها نمی توانند" همه آدمها؟ کدام آدمها؟/۶/ دومین پتک. دلسوزی و ترحم چندش آور و مرگ اندیشانه. ضد واقعیت و زندگی. رشد ذهنیت دختر و کور شدن واقعیت پیرامونی./۷/ پارانویا. قیاس: عبارت ۶ : اگر نبود خاطره اش عزیز می شد. عبارت ۷: حالا که هست فاجعه است.  اما فاجعه اصلی در شیوه اندیشیدن و نگرشی است جزم اندیشانه و خشک. قطعیت من از قضاوت راوی میاید. کافکا محکم پشت سوسکش ایستاده. حس دوگانه اش: هم گرگور نمایانگر خدشه وئ سایش تیغ پیرامون خرفت و چندش انگیز است بر فردیت نبوغ آسای کافکا و هم گرگور نمایانده ساده یک پیچ عادی در سیستم است. پیچی هرزگرد و زنگار بسته. 

.....

دوازده سیزده سالگی. پدر در کوچه می دود به دنبالش. پسربچه فریاد زده بود: من نمی خواهم. گفتند: باید بیایی. فرار کردم. فرار کرد. هنوز غروب بود. غروب قائم محله. مارش نزاع خروس لاری ها و جمع بچه ها. بادبانها در آسمان. گردوها بر زمین. ده تومانی پشت گردوها. باله کفترهای حسنی. زنان همسایه لمبر زده بر دمپایی و کارتن سیگار کنت. نشسته میان خاک و خل کنار تیر چراغ برق در حال وراجی. بوی قورمه سبزی و پژواک اذان. شوت توپ به چادر دختر دبیرستانی. خنده جمع. پیوند سوت قطار و صوت قران. پدر به فرزند می رسد. راننده ماک دستان گریسی اش را به هم می مالد. سیلی بر گوش پسرک ناراضی فرود می آید.  و تمام. یک آیین به انجام می رسد. راننده ماک مشغول کار می شود. بدین سان قائم محله هنوز قائم محله است.

پ. ن: از خودم واقعن بدم میاد. چرا انقدر احمقم؟ چرا گه می زنم؟ چرا یه کاری نمی کنی کثافت بدبخت؟ پاسگاه رو بفرست رو هوا. برو یه ساتور وردار و...این متن ناقصه. جهنم. واقعیت اینه که من دروغ زیاد می گم! زیادی شوخی می کنم! کافکای فرزانه طاهری روبه رومه. بینامتن؟ شوخی نکن پست فطرت برهنه. با این پست خیال دارم اینترنت رو رها کنم: تکرار احمقانه ست. و اصلن هربار میام کافی نت ولگردی کنم داغون تر می شم: حماقت فراگیر جماعت مدعی! از این شهر متنفرم: از عروسکهای دروغگوی توش. میرم دهکده ام برای چند وقت. برای تمدد اعصاب. (بازگشت به طبیعت با ناپاکی طبیعت؟!) چند کتاب. یا فیلم. مقداری خوراک. جایی برای چرت زدن. وسط مزرعه و جنگل و کوهستان و کندوها. باد توی درخت گردوی پیر. نجوای رود و شیهه اسب. زنگوله گوسفندها. جایی که پیرزن ناشناس که نه مارکس و نیچه و فروید می شناسد و نه کاساواتیس و  لانگ و پازولینی گرده نانی از تنور تعارف می کند بی چشمداشت و نقشه پنهانی. چایی ساده بدون آدمهای کثافت. بدون خانواده. بدون برادری که جز شر نیست. و بدون اینترنت. متنفرم.  فقط همین.

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 21:38 | لینک  | 

نوبوکادو از کاگه موشا خواسته بود که سوار آن اسب نشود. اما وسوسه غلبه می کند. نقاب فرو می افتد و کاگه موشای رانده شده از دژ توسط نگهبانان سنگباران می شود. او دیگر کسی نیست. منطق خشن قدرت خردش کرده. وحشتزده و نهی و خسته . گویی جهان در نظرش یکسره ارزشهایش را از کف داده. تنها راه باقی مانده برای بازیگر مفلوک و بی هویت اینست که بازی را تا نهایتش ادامه دهد: تا مرگ.در کابوسی صدای پادشاه به کاگه موشا می گوید: "از دنیا چشم بپوش. شبحی باش نابود شده!" من "آشوب" را سه بار و هر بار نصفه دیدم. گفته شده که "کاگه موشا" تمرینی بود برای ساخت "ران" یا آشوب. منازعه قدرت در ژاپن قدیم موضوع فیلم نیست. کاگه وشا استعاره ایست از زیستن در قدرت. اثریست در باب هویت. هویت بنده و پادشاه. اثری در باب چیستی اصل و مجاز وقتی مفهوم فاصله از ریخت می افتد.  فیلم حتا به نوعی رویارویی و سرانجام هماغوشی اسطوره و واقعیت است. اثری ست به نسبت آثار پیشین فیلمساز هر چند به دقت پرداخته اما کند و کم بهره از ان گرما و شور. فیلم به موقعیت سایه وار/شبح گونه بنده جامعه فئودالی آن روزگار اشاره دارد. بخش زیادی از درام پردازی فیلم شرح مراحل تقلید و همانندسازی بنده با خدای پدر / پادشاه است. اینجاست که من"سرخ و سفید " اثر "میکلوش یانچو" را ستایش می کنم: به ریش حماسه سازی احساسات گرایانه خندیدن و انسان تاریخی و نه متافزیکی را از فاصله دیدن. 

با خود می گویم: اگر ناامید شدن از کسی /موقعیتی/پدیده ای/ مکانی یا زمانه ای سبب طرد شدنش می شود بگذار موجب ناامیدی کسانم گردم. در این انزوا چه چیزها که یافت نمی شود. چه حسها که رشد نمی کند. آیا یک انسان که مسلمن دنیایی ست یکه به صرف انسان بودنش و فارغ از ویژگیهای شخصیتی و فرهنگی و تعلقات اعتقادی قابلیت احترام /محبت/ توجه را ندارد؟ اصلن همین پرسش چقدر رواست؟ عوام در پاسخ غالبن "ارزشمندی فرد" را با میزان "فایده مندی اش برای غیر" می سنجند. چه سنجشی!! یک "ریزسنج" با ان فرم انتزاعی و رویاوارش خنده ای ست جانانه به ریش مطلقیت و چهارچوب وارگی خشک و تحکم امیز "خط کش چوبی"  همه جایی. هر چند از هر لحاظ خط کش کاربردی عام و اشکار دارد. اما من عربده ای شنیدم:"نه چو روسبی که هر شب کشد او به یار دیگر"(مولانا) دیونیسوسیم و روسبی صفتی درون جان هر هستنده دو چیز جدایند و البته عشق چیزی ورای این هردو. 

در آثار خلاقه هنری حس تهدید و هراس بیشتر است تا حس امنیت و لطافت. پشت رنگامیزی و حرارت موسیقایی و صناعت دیالوگهای هر صحنه "کاگه موشا" نگره ای به شدن تلخ دیده می شود. تقدیرگرایی بازهم به بدبینانه ترین وجهی حضور دارد: نعره ای ناباور/ خون الود/اضطراب انگیز/تبهگن/ جهنم زده و ابدی. خنجری کند در اوج قهقهه منزجرکننده و سکراور غریبه ای نعره کش حلقوم اش را صاعقه اسا بردریده است. واپسین نماهای "محاکمه" ولز اینجاست دوست من. جاییکه هر مقاومتی بی درنگ در هم شکسته می شود. جاییکه هزارن شکل و چیز و ادم در درونت انقدر می لولند که تمام تو در مرز بلع قرار می گیرد. حنجره فریاد دریغ می شود و بس. و تهوع بزرگ آغز می گردد. یک فیلم باید چنین باشد. آثار خلاقه بشری حصل وحشت ما هستند از بی علتی و ناگهانی بودن چیزها. از بی نظمی و پوچی و نفسیرناپذیری. حاصل وحشت ما از دگرگونی: "تغییر " این تنها عنصر بی نغییر جهان چنین می گوید: تغییر کنید!  همه چیز احمقانه است. خاصه دل بستن. این فرافکنی حالت روحی مبهم از درون/خود به چیزها. آثار خلاقه اعتراضی هستند علیه عذابی ویرانگر و سخت فرساینده. علیه تعفه بیداد هستی و وقاحت خدایی ستمگر. پرسشی هستند سیلی زننده زخم زننده در باره چرایی سرگردانی/درد/شکست/ اضمحلال/ویرانی/و سقوط بشری. جنون امیز بودن این اثار البته به هیچ رو موجب عبرت مخاطب حیرت زده نخواهد گشت. فرایندی که می خواهدت مدام تا بپرسی از خودت:"کیستم؟" در جهانی که یکسره خیال و وهم است. واقعیتی در کار نیست و نه قابل دسترسی و نه حتا بازسازی. همینکه داستایفسکی می گوید:"چه چیزی می تواند نزد من خیال انگیزتر و....از نفس واقعیت باشد" یعنی دارد ارزش واقعیت را با میزانی از خیال انگیز بودنش می سنجد. من هم به خیالم پناه می برم. جهان خیال است بعلاوه خلا(چیز/ناچیز ناشناس) که اسمش را به خطا واقعیت گذاشتند.

شرم زده و حسرت خوار و بدهکار خودم نیستم. تاوتان بی پردگی را دادن موجب هراس نیست. می گویند فاشگویی انچه از ذهن می گذرد دوستیها را کوتاه می کند. چه پیامد مبارکی برای رفاقتهای استوار بر رذالت و فریب. دقیقن همان کسانی نگران همه چیز از جمله تصور بقیه درباره خودشان هستند که در کلام ادعای بی پرده بودن دارند. آدمی وقتی طی کنشی یا تجربه ای حیاتی به نتایجی دیگرگونه می رسد نخست به خود/ارزشهاو روش اش شک میاورد. به خلوتش پناهنده /تبعید می شود: باید حسابم را با خودم صاف کنم. از نو به خویش می نگرد چشم در چشم. دلیل هم ندارد اطرافیان درگیر و الوده درونیات و درگیریهایش شوند. به راستی که موجودی چندپاره ام. مشکل اما نه انچه هستم که در جهانی ست غیرقابل پذیرش که جز بن بست نیست. خصلت آشوبگرانه هستی و ذات معمایی جهان و متکثر بودن حقیقت واقعیتی ست که باید پذیرفت اما نه در همه موارد.( یا نه در یک مورد خاص که نامش حسانیت(= عشق به مثابه شهوت روحانی شده) تواند بود.

...

پ.ن: با این زر مفت زدنها کمی شل میشم و راحت. سعی می کنم خودمو جمع و جور کنم. سعی می کنم خودمو جور دیگه ای نشون بدم. به چیزایی فکر نکنم. نمیشه. هدفی ندارم. هیچی نمی شم تو زندگیم. پدرم راست می گف. خر بودم باورذ نکردم. همیشه همه چیز از نو برام تکرار میشه. الان روز استراحتمه مثلن. نیم ساعته از حموم عمومی ابوذر حصارک کرج اومدم کافی نت. یه مشت دوچرخه سوار احمق می خوان رد بشن و ما اماده باشیم تا سه ظهر. بعد از یکماه می خوام عصر سری بزنم به تهران.انقلاب. این چند خط واقعیت منه یا اون ادعانامه پوچ چرت؟ تا دیوانگی چقدر مونده؟ 

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 10:21 | لینک  | 

الف) درباره "تارا" و زنانی چون او /   "تارا"  زنی ست مطلقه با دو فرزند. این زنان معمولن در حال آزمایش دو چیزند: جذابیت خودشان و میزان توانمندی مردان. مردی برای همراهی. نیرویی برای پربارتر کردن زندگی. نظم زندگی او بهم خورده: آشفتگی روحی و احساسی. و جنگیدن او با خودش و دیگران که گویای کشمکشهای درونی اوست جهت بازگردانی نظم طبیعی به زندگی ست. کششهای درونی او انگیزه رفتارهای دوگانه اش هستند. اما در پایان معمولن آنچه طبیعت این نوع زنان ایجاب می کند عملی می شود: "تارا" همه مردانی را که سر راهش هستند اما حضورشان آرامش و نظم زندگی او را به هم می زند حذف می کند. هر یک را به شیوه ای. اما اگر کسی هم در پایان کنارش باقی بماند باید خود را اندازه او کند. / گاه محبت به شکل ابراز ترحم پدیدار می شود و پس زده می شود. / زخمی که خون از ان می چکد نشانه زندگی است. همچون نقش آفتاب که زنی خندان است: گرمای زندگی. / تارا و باقی این زنان هنگامیکه مردی را به شوخی و جدی می آزمایند( خشمگینش می کنند و حسادتش را بر می انگیزند) در واقع دارند ارزشهای او را میازماید و همزمان ارزشهای خود را محک می زند. او هوش مطلق است: کاملن واقف است که زندگیش " تمام نشده " و نمی خواهد باقی عمرش را تنها سر کند. مثلن هنگامیکه دارد خشمگینانه به تو حمله می کند در واقع دارد از کششی درونی می گریزد تا فرد عاصی محل را ترک نماید. او دارد به طبیعتش عمل می کند. مرد هم. مرد طاقت از دست دادن ندارد پس می گریزد یا فاصله ای را همیشه حفظ می کند. دست انداختن زن برای راندن مرد و البته نگه داشتنش است. و همه اینها  البته نسبی است.  در ضمن خیال می کنم بیضایی در فیلم تازه اش ـ با توجه به شنیده ها درباره مکان فیلمبرداری ـ  از  حرکت دوربین طولانی (نمای بلند) استفاده کند. 

....

ب) در توضیح پانویس دوم پست قبل: الف) زنبور ماده (ملکه) عمود بر کندو به هوا بلند می شود. زنبورها کارگر(نر) که توان بارور سازی دارند هم. ملکه اوج می گیرد و در همان اوج با تنها زنبور کارگری که توانسته بیشترین همپایی را با او داشته باشد می آمیزد. و پس از آمیزش و باروری است که زنبور کارگر به زهر نیش ملکه می میرد. تصاویر گویا هستند. //ب) سه پروانه درباره شمع گفتگو دارند. یکی جلو میاید و گرمش می شود و بر می گردد و گرما را تعریف می کند. دیگری به قدری پیش می رود که پرش می سوزد و باز می گردد. پروانه سوم چنان با شعله میامیزد که با حقیقت آن نور یکی می شود. باز نمی گردد تا چیزی را تعریف کند. قرن ششم. عمو فریدالدین. //  نقد و تفسیرهای رایج درباره منطق الطیر را همه خوانده اند. سیر آفاقی و انفسی. به مقام خاک بودی  سفر نهان نمودی  چو به ادمی رسیدی هله تا به این نپایی (مولوی) . و اینکه جایگاه افسانه ای و انتزاعی سیمرغ بیشتر استعاره ای ست از یک حالت و مرتبه روحی. ماجرای آینه ای در مثنوی که از عرش به فرش می افتد و تکه می شود. و خلاصه اینکه داستان سیر و سلوک است و سفر. اما من کارم اینها نیست. خیلی باشم خودم هستم: بازیگوشانه با هسته قدرتمند داستان چنان بازی می کنم که زیرش خالی شود و ارزشها واژگونه گردند. یک هجویه گاه نجاتبخش و شناساننده تر خواهد بود. در اوج نزدیکی و دلبستگی و احترام به عطار است که بر او می شورم: یعنی داستان پرنده ای که خطا می رود نه همراه آن سی پرنده و غیره. حوصله و وقت نیست اما به اندازه دانش محدودم دیدم که از مزخرفات میان مایه پائولو کوئلیو تا مثلن " سه شب با مادوکس" ( اثر ماتئی ویسنی یک / خاصه از حیث محتوا : توهم برخاسته از مصرف الگوی کنش روزانه ای که عدم ارتباط انسانی بارزترین مشخصه اش است.) ردپا و تاثیر و توانمندی اثر عطار قابل درک است.

...

ج)  آبستنی زن اثبات این نکته است که او در این اوج زنانگی اش چقدر بی نیاز از مرد است.(گئورگ زیمل).زنی امروزی که از نبود آزادی گله دارد: مثلن اجبار برای پوشش. از جوراب تا شلوار و روسری. از اعمال فشار و محدودیت مذهبی و اجتماعی و غیره در دوران دبستان تا دانشگاه و بعدش. در برابرش مادربزرگم را ـ که سالی یکبار می بینمش ـ می گذارم. یک برابرنهاد؟ خاطراتش ار تبعید به طبس یادم هست. چرا؟ به خاطر عشق اش به پوشاندن  و حجاب! رنجی که او از عدم ازادی در انتخاب در زمان خودش برد چقدر فرق دارد با عذاب زنان امروزی؟ مادربزرگ بیسوادم در اتاقش نماز و روزه اش را می خواند و سفره ابوالفضل راه میاندازد. و زن باسواد و شاغل امروزی در  اتاقش پای ماهواره و اینترنت می نشینند. خیلی حرفها هست برای به میان آوردن. وقت و حالش نیست. بهر حال زن ایرانی دارد سعی می کند از طریق مزمزه شکستن مرزها و خط قرمزها و بازتعریف ارزشها خودش را تعریف کند و بشناسد. اما مهمترین فرق اینجاست: زادآوری. ایستادگی زنان به اصطلاح آزادیخواه و مترقی امروز ایران تبدیل شده به ایستادگی در برابر جنسیت شان: یک پارادوکس! چرا؟ چون دانش (رهایی بخش؟!) فمینیسم آنها(ابزارشان) تمامن وارداتی ست و البته بر خطا. ایستادگی آنها دربرابر فیزیولوژی شان حاصلی دربر نخواهد داشت. این یک پوشه است برای خریدن حس تشخص. برای پرخاش بر تمام دقایقی که دزدیده شده. که بعید نیست منجر به اسارت و سرخوردگی بیشترشان شود. انتقام راه حل نیست. تصور کنیم زنان جامعه را که بر ضد بارزترین قابلیت شان ـ که آشکارا تمایز و حتا برتری شان نسبت به گونه مرد است ـ تف می کنند. زر زر نامنسجم من البته در عربده نیچه (فراسوی نیک و بد / جاییکه درباره مدرنیته و زن حرف می زند) یا تحلیل بیضایی و ستاری و آشوری گم می شود. و البته گوربابای تمام این حرفها: هرکسی راه خودش.

....

ی) پت و مت. رابین هود. سماور. ساعت. یک خواب شیرین. چک چک آب حمام. صبحگاه سرد. یا که گرم؟ / حمام داغ. خیال من. / انگشتری بازمانده از زمانهای سپری شده. یا نشده. حسی از ژرفاهای دور از دسترس. کامپیوتری که باخ پخش می کند. البته و گاهی سهیل نفیسی. تمام کتابها شاهد بودند. /// خودارضایی. در ساختمانی نیمه کاره در میان شلوغی و سر صدای یک روز عادی. در سکوت دوش آب همیشه سرد حمام پاسگاه. یا جایی دیگر. اریک فروم درباره اش مقادیری چرت و پرت گفته...

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 12:49 | لینک  | 

....با تمام تردیدها و اضطرابهایت می ایستی. جلیقه فسفری رنگ بر تن می کنی. گور بابا من هم کرده. کاردک ایست را می گیری. ایمانی هست. باوری. میلی. ماشینها یکی یکی قطار می شوند. هجده چرخی قزوینی با بار میل گرد دو هزار تومان. نیسان وانت ابی رنگ پلاک کرج با بار غیرمتعارف چهار تومن. یک موتورسیکلت که راکبی ترک زبان و بدبخت دارد دوهزار تومن. کامیون بنزی با نقص سیستم روشنایی .یک پراید تغییر وضعیت با دو دختر و پسر تین ایج. تا شب زیاد مانده. نصفش نصیب راننده....

گشت شبانه.  همینطور ادامه می دهی. بی هراسی. گور بابای من و گشت نامحسوس و بازرسی و رییس و کی و کی....فردا روز استراحت است...روز انفلاب؟!

تهران. انقلاب...پاکت. یک کاغذ سفید به اندازه همه چیزهایی که نمی توانی بگویی. چگونه اینهمه حرف در یک کاغذ جا می توان کرد. "اراده قدر"ت از بهترین چیزهایی ست که خواندی. می تپی در روزی گرم و شلوغ و ملال زده. فریادشان بلند است:  سیدخندان یک نفر....تجریش..امیراباد... بروم؟ نروم؟ چه خواهد شد؟ نه. بر تصمیمت پا می فشاری به امیدی ناچیز. چقدر درمانده! برایت متاسفم دوست من! دو نمایشنامه از یاسمینا رضا. کاغذی برای پیچیدن. با تمام وجود لرزش دستانم را می بینم موقع چسباندن. بخشی از وجودم را می گذارم انجا. آیا باید چیزی هم بنویسم؟ چه ندانم کار...کجایی عقل؟

نمی توانم دیگر بنویسم. نه بخاطر تایم کوتاه استراحت میان روزم و صدای اژیر همکاری که گرسنه و البته انتن است. نه. نمی توانم به خاطر اینکه....

نمی دانم...هیچ نمی دانم.

......

"اینو بکن تو مغزت." حالا من: تکه پاره....مرده. باور نمی کنم. هیچوقت. من همان می مانم که باید. ایمانم هر لحظه بر افروخته تر می گردد. همین.

....

My Immortal

خسته از بودنی چنین/I'm so tired of being here
 سرکوفته ی تمامی هراسهای کودکانه  /Suppressed by all my childish fears

اگرت قصد رفتن است/And if you have to leave
باشد که دیگر باز نگردی/I wish that you would just leave
چراکه روحت ترکم نکرده ست پرسه زنان /'Cause your presence still lingers here
گویی نمی خواهد تنهایم بگذارد/And it won't leave me alone

 زخمهایم خیال مداوا ندارند/These wounds won't seem to heal
این درد واقعیت من است/This pain is just too real
بسا چیزهاست که زمان عاجز از محو کردنشان است/There's just too much that time cannot erase

هنگام گریستن همه اشکهایت را پاک می کنم/When you cried I'd wipe away all of your tears
زمانیکه فریاد برمی آوری برابر همه هراسهایت می ایستم/When you'd scream I'd fight away all of your fears
 و من در تمامی این سالها من خواستم که تنها در آغوش تو باشم/And I held your hand through all of these years
/But you still have
اما تو آرام آرام سراسر وجودم را در بر گرفتی/All of me

از آن تو شده بودم(از تو گریزم نبود)/You used to captivate me
 از پرتو روشنت/By your resonating light
 و اینک وابسته ام به حیاتی که دیریست تو پشتش را خالی کرده ای/Now I'm bound by the life you left behind
چهره ات ناگاه چون خیالی خوش بر من ظاهر می شود /Your face it haunts
My once pleasant dreams
و آوای تو همه هشیاری ام را از من می ستاند/Your voice it chased away
All the sanity in me

چه به دشواری به خود گفتم که آری ترکم کرده ای/I've tried so hard to tell myself that you're gone
و می پنداشتم که هیچگاه فاصله ای نخواهد بود/But though you're still with me
من   تمامی این سالها    تنها/I've been alone all along

Evanescence

...

پ.ن۱: این یک ترجمه ازاد و دست و پا شکسته بیشتر نیست. شاید از هیچی بهتر باشه شایدم نه.

پ.ن۲: امروز تارکفسکی را بار دیگر کشف کردم. عطار می گوید:" الهی مرا خلعتی ده و بشوی و مپرس!" یک کافر مرتد! کسی که پرندگان وجودش به سیمرغ-اش نمی رسند. عقل به شک می رسد. سی مرغ و هزاران مرغ یکسان است اگر ویتگنشتاینی نگاه کنیم. نوشته ای داشتم درباره یکی از هزاران مرغی ـ غیر از آن سی مرغ نهایی ـ که به سمت دیگری فرود می آید و با حوادثی مواجه می شود که خود به نوعی مراتب سلوک هفت شهر عطارند و.../ شیح فریدالدین عطار نیشابوری در "ایمان" کم می اورد. انجا سیمرغ بود. روزبه عزیزم! به کنسرت شجریان فکر می کنم و گشت و گذاری در پونک! می دانی چفدر دلتنگ ات هستم؟ ـ این حیوان زخمی به راهش ادامه می دهد چهارنعل تا مرز متلاشی شدن.

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 14:24 | لینک  | 

۰. لباس حرف دریدم سخن رها کردم  ترا که برهنه نئی مرترا قباست بخسب

ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم  تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب....//مولانا

۱. از بازی گری لذت ببرز ! اگر قدرتمندی!

۲. با اطمینان خاطر و در صحت و سلامت ذهن و عقل : خوشبخت ترین هستنده اگر نباشم لااقل مطمئنم در زندگی ام انقدر حس خوشی نداشتم. ـــــ یک یاداوری به خودم.

۳. از همه جدا. از خودم هم. راضیم. بی امید. بدون انتظاری. دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد. خیال می کنم هرانچه باید دیده ام. لذت غلبه بر تمام تناسبات تحمیلی. تطابقات لجن. فراتر رفتن از ابعاد تجربه . تجربه های دروغین یا واقعی. زندگی ام مال خودم: زندگی هر کس مال خودش. همینجا خواهم زیست. خواهم مرد. درست همینجا : فردیس کرج/.ژ

۴. روزی روزگاری در غرب یک شاهکار همیشه خواستنی ست. خبرنگار: فیلمهای شما خشن اند و ضد زن. مثلن صحنه تجاوز نودلز/ دنیرو در "روزی ...در امریکا" پس از ۱۵ سال زندان؟ / لئونه: آن صحنه یک ابراز عشق مطلق و تمام عیار است!

۵.هر روز شگفت انگیز. ریشها بلند. چشمها خون. در کفم باد. شگفتی ها متنوعند: ادراری رنگی که تا حالا ندیده بودم.

۶. خوشبختی یعنی توانایی شناختن خود بدون هراس. / تنها راه شناختن یک نفر دوست داشتن اوست بدون هیچ امیدی. ( والتر بنیامین / خیابان یک طرفه)

۷.موسیقی از من محافظت می کند. باور من. لذت من. تنها کس من. همه چیزم. بخاطرش التماس می کنم. به خاک می افتم. می میرم.

۸. از من متنفری؟ بیا فحشم بده. بزنم. اذیتم کن. تکه تکه کن. بکش. هر کاری دلت می خواهد. خلاص شدی؟ آرام نشدی؟  زندگی ! با من باش. منو ببخش. التماس می کنم ای " زندگی" منو ببخش.

۹. من : یک حرز. از این لحظه ناچیز تا واپسین دم حیات. یک حرز. ح ر ز    .                .

 ۱۰. نیچه دوازده سال سکوت کرد تا مرد. "واپسین شطحیات" دکتر فولادوند از ریشه به خطا می رود. این سکوت/جنون نتیجه و پیامد منطقی اخلاق ناباوری ست: همه چیز مجاز است. هر کاری. قاعده دروغ است. دروغ راست.شک مجاز. بازی بی خیالنه و بی رحمانه  ادامه می یابد تا مرز متلاشی شدن ذهن. به تمام جریانهای آزادی خواه حال حاضر و به تمام فعالان سیاسی و زخم خورده ها و و گه خورده ها و تمام تفکرات و زر زر کردنها و اعتقادات و ایده آلهاشان یکجا تف می کنم. تمام نهضتهای رهایی بخش همینکه غالب شدند خودشان به زندانهایی تاریک برای توده ها بدل می شوند....

۱۱. اینروزها کافکا دلچسب است. ساختمان اولیه و روابط خانواده در رمان  "برادران کارامازوف" به طرز حیرت انگیزی منطبق است بر وجوه سه گانه ( من / خود/ فراخود). ارشد مالیده شد. ۱۵ نفر تا مجاز. تا چند وقت پیش به طور ناگهانی دلیلی پدید آمد برای شادمانی یا حسرت از قبولی یا عدم آن. حالا فرقی ندارد. دیگر صدایی به گوشم نمی رسد. صدای آژیر میاید!!!

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 20:57 | لینک  | 

نبوغ در برملا كردن است. چيزي خردمندانه در تيزبيني اش هست كه درست پيش چشم همه ما بوده ولي نديديمش. بازي كردن با واژگان و استفاده از ريختار دستگاه نظري فلان انديشمند و تطبيق و نشاندن و آن در مناسبات امروزين فلان جامعه خلاقيت چنداني نمي خواهد. هرچند خيلي ها از همان هم بي بهره اند.

ساختار بافي و دستگاه سازي عين دروغگويي است . از آنرو كه غيرواقعي و خلاف جريان نامنظم و برآشوبنده و هر دم متغير طبيعت و هستي است. ایده آلیسم نهفته در ذات چنین دستگاههای ساختارمندی را نگاه کنید: ایده آلیسم انتقام ماست از واقعیت. نفرت محض و کور ما از آنچه هستیم. نيچه مي گويد: من به تمام سيستم سازان بدگمان و از ايشان رويگردانم. و من بدان مي افزايم: زيرا كه سيستم سازي از نوع  مايندموتوري واكنشي ست از سر ضعف و استيصال و بيچارگي. توجيهي براي تمام ترديدها و حقارتها و ناكاميهاي موجود. چهارچوبي كه قرار است مثلن از دل آن ضرورتها بيرون كشيده شود: رهايي انسان! . دروغ پردازيهاي واژگاني محض. نوشتار به مثابه رهاننده؟ به مثابه ابزاري در جهت حمله به نوشتار رايج رسمي و جهشي براي تسخير موقعيتها ؟ كدام موقعيتها؟ اگر ساختارمندي ات جدي و واقعي ست و نه واكنش صرف پس تو بايد موقعيتهاي تازه ات را خلق كني تا در برابرآنچه هست آلترناتيوي به حساب بيايي. به راستي كه براي فرد تنها فقط هياهو تسلاست(نيچه). من به نفس قدرت احترام مي گذارم. به آنچه نيروزاست و سركش و سبب افزايش توان. هر آنچه حس زيستن را و ظرفيتهاي هستنده را به چالش مي كشاند: پرتگاهي  و ژرف ترين هراس و ترديدت. قدرت در توان هم پايي و درآميختگي  فرد با اين دگرگوني و اين زير و زبر شدن و ناپرهيزي است. دستگاه فكري جهت رهايي انسان؟ كدام رهايي؟ ارباب و بنده؟ كدام ارباب و بنده؟  اين بازي عوامانه پيامد نشناختن موقعيت تاريخي است. نيچه درست گفته كه حماقت و اشتباه در افراد و اشخاص استثناء و نادر ولي در جريانها و دورانها و حزبها فراگير و رايج است. جريان مي گويد كه توده هاي بي شخصيت  قرار است انقلاب كنند! و البته سوژه كنشگر قرار است به عنوان كارگزار سياسي از خلال اين مبارزه كسب شخصيت كند! من به اين توهمات تف مي كنم! كه بر اساس تجربيات و دريافتهاي عقلي و حسي ام زيسته ام. دستگاه فلان انديشمند كه همان چند دهه  پيش بر آن نقدهايي شده ناقص وارد مي شود. و ناقص تر دريافت مي شود. ويتگنشتاين مدام تاكيد مي كند: به دنبال كاربرد بگرديد. انسان بزرگ و شكوهمند نياز به جمع كردن گله در پيرامونش ندارد. گله اي كه از هضم خودش هم عاجز است. نام امين قضايي  را با احترام از اين ميان جدا مي كنم. تا جايي كه پرت و پلاهاي مطلق نگرانه و بيهوده نمي بافد. اميني كه در آغاز نگاه آزاد و بي پيش فرض و تحليل گرانه اش در نقد فلان اثر هنري جلبم كرد.  نگاه انساني چيزي ست متاسفانه كمياب. 50 نفر دستگير مي شوند كه به ادعاي خود امين نصف بيشترشان پرت اند. براي من اما داستانك و شعر و فلسفه بافي و فلسفه بازي! و ترجمه ها بيشتر بامزه اند تا روشنگر. مثلن حمه به خانواده. آدم بهتر است صاف برود سراغ خود ماركس: "خانواده هم در تئوري و هم در عمل بايد نابود گردد."(تزهايي درباره فوئرباخ . بند چهار)  حتا دلوز/ گتاري/ كريستوا/ بودريار/ فوكو / باتاي و بقيه به شدت وامدار نيچه اند.سرچشمه اي كه اين فرانسويها  هركدام بندهايي از خلاقانه ترين آثار او را دستمايه تفسير و تحليل خود قرار داده اند. كدام روشنگري؟ براي كدام جماعت؟ مگساني كه به دنبال كسب تشخص از طريق يك جريان هستند را بارها و بارها اينجا و انجا ديده ام. كاريكاتورهايي از مطلق نگري و جزم انديشي! اين سر و صدايي ست ضعيف در دل روزمرگي محتوم و باتلاقي. تلاشي هرچند كم دامنه در جهت تغيير واقعيت تحميلي جعلي. اما باز من ترجيح مي دهم همزمان كه درباره "گئورگ زيمل"  مي خوانم، "ارداويرافنامه" را ورقي بزنم. خيال نكنم اين صاحب انديشگان تا به حال اسمش را شنيده باشند هر چند اسم نسخه كپي اش (كمدي الهي / بخش دوزخ ) حتمن به گوششان خورده.

بهرحال كاريزماتيك بودن فرم (زبان) و محتوا و سويه تهاجمي و لحن پرخاشگرانه برخي نوشته ها افرادي را جذب مي كند. افرادي كه زندگي برايشان تهي از معنا و پوچ است و اراده و شخصيت مستقلي ندارند.پيچ هايي كه انقدر گيج اند كه نمي بينند ماشين كار و مصرف الگوي كنش روزانه چگونه به ابژه هاي منفعل قدرت بدلشان كرده. و انچه اين جريان به خوردشان مي دهد چقدر سويه هاي متوهمانه همين سيستمي را كه با آن ادعاي ضديت مي كند در خود دارد. پس درگير واژه ها مي شوند. بازي جالبي ست براي اين اذهان راكد مانده و منجمد. شخصيت تازه اي به آنها مي بخشد. چيزي كه از درون تهي شان برنميايد از اين جريان كسب مي كنند. و اصلن چراكه نه؟ .

.....

نخستين برخوردم با امين را به خاطر مياورم. چهارنفر بوديم. تا لحظه اي كه امين گفت: ....ما و شما رفقاي ماركسيست....!

اين پيش انگاره از كجا آمده نمي دانم. در حاليكه من متنهايي از او خوانده بودم و از جهت گيري سياسي اش آگاه بودم بي قضاوت و حكمي نشستم جلويش. ياد حماقتم موقع خريد يك كفش مي افتم. يك ماجراي ساده كه خاطره اش  مرا تا عمق وجودم حسرت زده و عصبي و خراب مي كند.  برخورد دوممان  در برهه زماني و عصبي ناخوشايندي بود. همين اواخر. پس از شبي كه جنازه ات مي كند از فرط خستگي. در پي يك گفتگوي انساني و بدون مرض و عقده. باز هم همان حرفها. ارباب / بنده/ و غيره. خسته تر از انم كه زيادي كش بدهم.  خيال كردم دو سه اشاره كوچك كافي بايد باشد كه مهمترينشان اارجاع او به اشكالات فرگه به دستگاه كانت در نقد عقل محض است. چيزي كه او ديد و البته بعدها ويتگنشتاين جلوترش برد.

...

تک افتاده تر از همیشه بر لبه لغزانی ناشناس. به قصدی گنگ وارد کافی نت گلشهر شدم. هیچ چیز نمی توانم بگویم. فقط بوی عطر. به اندازه وقت و پول و حوصله و تنهاييم نوشتم. ساده و رك و همه فهم و بدون پيچيده گويي. فلسفيدن يعني ساده كردن چيزها. هزارسال گذشت. 

 

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 19:57 | لینک  | 

توی مغزم پچ پچه ای بود. صداهایی مشابه. صحبتهای درگوشی آنها را شنیدم و تو مغزم مرور کردم شاید بتوانم چیزی بفهمم و خودم را از نکبت و حماقت نجات نه کمی بیرون بکشم:

ــ

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 22:25 | لینک  | 

هراس از دگرگونی / ناپایداری / و زودگذری بیانگر یک جان تنگ و محصور است. مملو از بی اعتمادی و تجربه های ناخوشایند. موجود پر تب و تاب و بازیگوش حسانیت / غیرعقلانیت / بی هدفی و دگرگونی را همراه با پیامدهای آنها ( خطر/ ناهماهنگی/ نابودی و...) شادمانه و به نیکی می پذیرد.

....

آدمی باید بسیار غیراخلاقی باشد تا در عمل اخلاق را به کار بندد. / غلبه بر عواطف؟ نه!  اگر آنچه نتیجه می شود تضعیف و ریشه کنی آنها باشد. / " انسانی کردن " جهان یعنی خودمان را هر چه  بیشتر در آن سرور احساس کنیم. / هر چیزی زیباست به محض آنکه  بدون اراده نگریسته شود ـ خطایی شوپنهاوری در باب هنر! / درجه مقاومتی که  باید پیوسته بر آن چیره گشت تا در اوج باقی ماند معیار آزادی ست. باید هیچ گزینشی نداشت. باید بر جباران غلبه کرد تا خود به یک جبار بدل گردید.( یعنی آزاد شد!) / انسان: این نفس پرست بی تفاوت! ( که حتا زیرک ترین عاداتش را مهمتر از سود و مزیتش می پندارد.)

...

روشهای تفسیر جهان را هیچ محدودیتی در کار نیست. هر تفسیر نشانی ست از افت یا رشد.  لختی و سکون نیازمند وحدت(توحید) است و چندگانگی تفسیر نشانه نیرومندی. بی میلی به محروم کردن جهان از خصلت برآشوبنده و معمایی اش!

....

جنایت به مفهوم "طغیان علیه نظم اجتماعی" مربوط است. یک شورشی را تنبیه نمی کنند. او را خرد می سازند.. اوست که چرت ما را پاره می کند.  کسی که گاه می تواند  موجودی تیره روز و قابل تحقیر باشد. اما در نفس شورش/جنایت هیچ چیز قابل تحقیری وجود ندارد. نباید از طریق تنبیه به تحقیر پرداخت. نیز نباید تنبیه را به جای توبه  بگیریم. تنبیه پاک نمی سازد. زیراکه جنایت آلوده نمی گرداند. هیچ چیز عادیتر از این نیست که او خود را بد بفهمد. اگر انسانهایی که ما باشیم بار هیچ جنایتی را بر دوش وجدان نمی کشیم از اینروست که اندک شرایط لازم و مناسب مهیا نبودند. داستایفسکی درباره همبندان خود در زندانهای سیبری گفت که آنان نیرومندترین و ارزشمندترین بخش ملت روس بودند. باید از ارزیابی یک انسان بر حسب یک کردار به خصوص خودداری کرد. خوارشماری اخلاقی در قیاس با هر جنایتی ناشایستگی و آسیب بیشتری به بار می آورد. 

....

پ.ن۱: بخشهایی ست از یاداشتهایم از نیچه که از قائمشهر با خودم آوردم و اغلب در کیسه انفرادی گم و گور یا پاره پوره شدند. اینها واپسین نگاشته هایش است کمی مانده به فروپاشی نهایی آن ذهن آتشفشانی. نوشته هایی که ـ همانگونه که خود گفته ـ  تلاش برای ثبت یک " گونه" بیشتر نیست. و برای من البته این یک تلاش احمقانه است. تلاشی برای بازیابی! شاید.  متاسفم پ و ی ا ی قشنگم!

پ.ن۲: خواب دیدم (خودم/ کسی بدون چهره) با تبر درختی زیبا و تنومند و سبز را وحشیانه قطعه قطعه می کنم / می کند. خوابهای من کم نیستند اینروزها.

پ.ن۳: د ل ت ن گ ! ـــ از پگاه تا پسین. تیغه کم جان آفتاب بیمار. لقمه پیچی از حس و مهر.  نه از پنیر و خرمای خشک و گردو. از زندگی. و گامهای وحشی یک سرباز در برفی ترین روز پایتختی لعنت شده به ساعت شش صبحگاهی. ـ حکایت تصاویری که امانم نمی دهند: بی شمار. خواستنی. خیال انگیز. بی تکرار.   

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 11:58 | لینک  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 16:12 | لینک  | 

....

_تلق تلق! من يه پري دريايي ام كه پولك هاشو از دست داده.

_واق واق! من يه سگ ولگردم كه زير بارون توي سرما مونده و خيس شده.

هي! من مي شناسمت پري دريايي! تو يك پري دريايي هستي كه هر صد سال يك بار از آب بيرون مياد و خودشو به يه نفر نشون ميده.

_آره! من چشام برق مي زنه و چشاي بقيه رو كور مي كنه! تلق تلق! مي خواي برق چشام كورت كنه؟

_تو يه پري دريايي زيبا و مهربوني.

_نه نيستم. من يه پري دريايي اخمو و بداخلاقم... و خيلي زشت!

_پري دريايي! بيا پيشم... مي خوام بغلت كنم.

_نمي خوام.

_پس خداحافظ... واق واق! مواظب خودت باش.

_نمي خوام مواظب خودم باشم...

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 17:35 | لینک  | 

نقشها برخاسته از گونه ای خطایند. همینکه در تو شکل خاصی از شخصیت ساخته و پرداخته می شود تا به معرض نمایش دراید یعنی از تنوع و واگرایی کاسته شده و بر میزان همگرایی افزوده گشته. خطایی که خودش بر ساخته از یک اشتباه دیدمانی ست. نه یک نگره یکسویه که یک توهم. نه یک مطلق انگاری یا نسبیت انگاری که یک سوتفاهم. سوتفاهمی درباره زبان. خطاها برسازنده شکلهای زندگی اند و دورانها و تمدنها . انسانهای درون این خطاها/این قرنها در خوش بینانه ترین و آگاهانه ترین حالات به عبث تلاش می کنند موقعیت تاریخی شان را دریابند. چه این در و آن در زدنی! چیزی برای شناخت وجود دارد؟

آیا با خطا باید به جنگ خطا رفت؟         

.....

امروز هنگام تلف کردن وقتم در اتوبان لعنتی  به این نتیجه حیاتی/ضد حیات رسیدم که من یک حیوان پست هستم. شاید هم پست تر از آن. نفرت از خویش است که سبب چنین دری وری هایی می شود. و سبب هر حرکت و هر پویش و هر گه خوری بی معنی دیگری. من همواره اهل رک گویی و نوعی از مستقیم گویی ام. و اهل آشکار کردن. در برابر پنهان کاری تاریخی فرهنگمان. هر صبح ساعت پنج جسمی سخت در مقعد لعنتی ام می رود و در میاید تا یازده دوازده شب.  و از آن موقع تا پنج فردا هم خواب بیرون و داخل شدنش را می بینم. این زندگی ماست تا آخر عمر. کجایی کافکا؟ همونجا باش.

...

چقدر می توانم از مادرم متنفر باشم. چقدر می توانم دوستش داشته باشم. بگذارید تصور کنیم که با یک ساطور به جانش افتاده ام و او ضجه می زند و من بستنی حصیری دویست تومانی ام را با ولع گاز می زنم و ساطور با هر گاز زدن پایین می آید. چایکفسکی به اوج می رسد. مادرم دیگر شبیه مادرم نیست. آبگوشت تا دقایقی دیگر آماده می شود. .... بیایید کمی پست باشیم و وقیح و بی شرم. کمی زبون و سطحی و احمق که هستیم.. هیچ چیز با  اهمیتی نیست. یک کارت تلفن دوهزار تومان است و یک خامه عسلی برای صبحانه با نان بربری می شود چهارصد و پنجاه تومان.

....

منتظر چیزی نباش. منم نیستم. اتفاق خاصی وجود ندارد. چیز خاصی نیست. نگرانی ها بیهوده است. آرام باش. تنشی به خودت وارد نکن. ما احمقانه و بزدلانه و خودخواهانه همدیگر را تکه تکه می کنیم. انسان گرگ انسان توماس هابز را ببین و به روی خودت نیاور و صبح روز نو باز کلاهت را به احترام از سر بردار برای همسایه متظاهرتر ات.راستی من یک دزد هستم.

....

چرا نمی توانیم خود را بکشیم؟ آیا امیدواری خاصی هست؟ حوصله بهترین حالات را هم نداریم کمی که بگذرد.میان مایه می شوند/می شویم. کنشها تکراری می شوند. عینهو تست کردن مزه غذاها در مسابقه آشپزی می ماند. پس چرا نمی توانی بکشی خودت را؟ یک وسوسه دیگر؟ احمقانه است. 

شاید هم نباشد. وسوسه دیگر؛ خواب دیشبی من: گاز زدن سینه های زن هفتاد هشتاد ساله ای که حتا حرکت  چروکهای صورتش را یادم هست. ...چرا خودت را نمی کشی ولگرد؟ نمی دانم. فقط نمی دانم.

شورتم را بچه های پاسگاه از روی شاخه درخت لعنتی دزدیدند.

....

من بیکارم و دارم چرت و پرت می بافم تو چرا خر شدی و داری می خوانی. شاشیدم توی اون نیشخنده احمقانه گوشه لبت. در ضمن پاریس – تگزاس فیلم درستی است.

...

تمام نوشته های بالا را تکذیب می کنم. تک تک بندها را. تک تک کلماتش را. ای بر پدر و مادر آشغال ریز لعنت.

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 12:56 | لینک  | 

 

یک قطعه موسیقی ناب برای شنیدن و لذت بردن که در روزهای استراحت خدمتی ام با آن نیم ساعتی را در کافی نت ها سپری می کردم/ می کنم. کافی نتی در میدان رسالت یا میدان پونک. در آریاشهر تهران یا گلشهر کرج. کافی نتی در من. گم شده در لابیرنت زمانهای گنگ و ناهشیار:

_http://www.ayene.com/Revayat.htm

 پ.ن : بهار آمد گل و نسرین نیاورد / نسیمی بوی فروردین نیاورد که نیاورد که نیاورد ...حسی درونم وول می خورد و پرخاش می کند: بی شک از هزارسال قبل تا هزار سال بعد هم همینطور خواهد بود. کثافت/ افلاطونی/ گه/ رنج بار .....

پ.ن۲:..دو سه روز...نه ۵ روز از این پست گذشته و حالا خیال می کنم پ.ن یکم چقدر احمقانه است...عینهو همه زندگی من....و شاید تو...

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 16:21 | لینک  | 

امین قضایی را نگرفتند تا به بند کشند. پر واضح است که ما همه در بندیم. در بند بوده ایم. از آغاز. و زندان واژه ایست که چنین بندی را رسمیت می بخشد. تنها همین و بس. رفتنش را خودآگاهانه نوشت. چنانکه بودنش را. و اگر من نتوانسته باشم نوشته هایش را نفس کشم _ که شایسته نفس کشیدن ( به زعم خودش ـآلوده شدن) بود _ جای حسرت است.

اما حسرت هست. حسرت بافنده ای بیقرار را نوشیدن. در وانفسای استراحت ده ساعته ی ِ خدمتی ام بیش از این مجال و حوصله نیست. و حالا به بافندگانی می اندیشم که شور بافتن را از هجوم واژگان او دارند:  شور حادثه و اغوای ستیزیدن و انکار بی تفاوتی.

در جریان ِ چگونگی ِ رویارویی ِ ذهنی خلاق و جستجوگر برابر میدان کنشی محدود و خفه بودن، کم چیزی نیست. من از خلال اندک نوشته های سینمایی اش که آنها هم بهانه هایی برای آلوده سازی و برای مبارزه بودند آشنا شدم. و حتا بدبختانه هیچگاه فرصتش پیش نیامد تا درباره سینمای مورنائو،  یانچو،  پازولینی ، کاساواتیس و گریناوی که طیفی از فیلمسازان محبوبم بودند_  و از قضا از نظر من بسیار نزدیک به  نگاه ماتریالیستی امین به انسان _  گفتگویی داشته باشیم.

آنچه باقی می ماند میل من است و بس؛

بازگشتنش و متن های تازه اش که تازیانه هایی ست زخم زننده بر پیکر انجماد ذهن های متوهم و نهادینه.
نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 15:2 | لینک  | 

الف/ من گاومیش نیستم .

_ ازت متنفرم غلامی! ای گاومیش!

و من ـ ناچار ـ تا پایان شب کنارش بودم. کنار یک راننده کلاش و پست فطرت و آنتن. سه ساعت توی برف و یخ ایستادم چون درجا داد کشیدم: " تو پست تر از اون هستی که حتا کنارت بشینم ."

نتیجه گیری شماره یک: مرگ بر ایده آلیسم!

.....

ب/ ستواندو وظیفه پست فطرت ۱۷۴ سانتی.

به عنوان یک جناب سروان لعنتی اون هم با گرایشات بیمارگونه کمی تا قسمتی آنارشیستی با هزار منت و فحش کاری و زحمت و سگدو و دعوا و جدل، دو تا نیسان وانت لگن شکار می کنی برای خوابوندن توی پارکینگ. فردا می فهمی که افسرنگهبان یکیش رو به اسم خودش رد کرده و به روی مبارکت نمیاری.

نتیجه گیری دوم: گذر از ایده آلیسم. مرگ ایده نخستین.

.....

ج/ایران یا به زبان بیولوژیک "کارخانه سرد سازی جنسی" .

سه عدد بستنی سرد در برف سپید - و ۱۶ درجه زیر صفر درجه لذت. نتیجه درهم آمیزی یک سگ ولگرد و یک پری دریایی سرگردان.

نتیجه سه: یک علامت تعجب. محو شدن مه و شک: سرخی شرم بر گونه افلاطون.

.....

د / سعید من .

به نام نان و عشق / انگور و باد / تنبور و خون

نفسهای گرم و تند/ بیداد خاطره / تازیانه هایی از پس تازیانه هایی

به نام فریاد و برف و نفس/ به نام شادی درون هر درد / و درد نهفته در پس هر لذت.

برج آزادی معنای اسارت است / امتداد جاده اما....

نتیجه بی نتیجه:"حقیقت بلندتر از آسمان است." !!

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 9:50 | لینک  | 

آنچه بینی دلت همان خواهد / آنچه خواهد دلت همان بینی
 
نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 18:54 | لینک  | 

یک/ هنگامیکه موسیقی های مورد علاقه مان را بیشتر و بیشتر و بیشتر می نوشیم، وقتیکه چند بار و چندبار بی وقفه گوششان می کنیم، به راستی آن قطعه کوتاه و کوتاهتر می شود.

دو/ دیده اید کودکانی را که در استخر و یا دریا سر را به زیر آب فرو می کنند تا تاب خود را در حبس کردن نفسشان بیازمایند؟ شما هم جزو آن رانندگانی هستید که برای رد کردن دست انداز خاصی در خیابان خاصی با مهارت و علاقه فرمان را می گردانند؟ اینست طریق اثبات خود به خود و آزاد کردن ناخوداگاهانه غریزه زندگی. / /  بی نقص بودن خود بزرگترین نقص است. ماهیت بی نقصی را چه چیزی تعیین می کند؟ آیا این مفهوم اصلن قابل دریافت و دسترسی ست؟

سه/ فرار از خدمت یعنی تف به آبروی پدر. استقبال از خطر. از خلا. از نامعلومی آینده. یعنی اعلام بی نیازی به کاغذپاره های یک مشت گوریل بورکراتیزه گر. قوتی اگر هست اینجاست.  زرتشت! میوه هایت رسیده اند اما تو برای میوه هایت رسیده نیستی.

چهار/  نیچه و به دنبال او فوکو در بحثهایشان در باب حقیقت و گفتمان قدرت  به بیراهه نرفته اند؟ حقیقت حقیر و میان مایه  مورد بحث این جماعت نابغه(!) اگر نگوییم کوچکترین ربطی به قدرت ندارد لااقل بیش از آنکه به قدرت مرتبط باشد به هرج و مرج و بی نظمی افسارگسیخته و به بیقراری وسیالیت و دگرگونگی رخدادهای نابه هنگام زمینی مرتبط است. حقیقت من یک کثافتکاری نکبت بار و رقت انگیز است که ستایش می شود و جدی گرفته می شود و سوتفاهم قرن تا قرن می گردد. چیزی ناچیز که نه با قدرت که  یکسره با بی معنایی و بی هدفی مرتبط است( و در عین حال مرتبط نیست) نیچه، این چشم دوزنده در مغاکها و ژرفاها، این بی اعتبارکننده مطلق گرایان، با قرار دادن ارداه معطوف به قدرت در نطفه هر چالش زیستی و ، در اندرونه هر کارمایه حیاتی و در بن مایه  غریزه هر هستنده رو به شدن، به واقع خودش در دام مطلقیتی محتوم وسیستماتیزه از نوعی دیگر گرفتار آمده است. کل تاریخ غرب، کل تاریخ ، یک سوتفاهم بی انتهاست. فکرش را می کنم که سالها بعد از نیچه،استنلی  کوبریک فیلمساز، این واپسین پیامبر سینما(البته در نزد منتقدان ازگل) با عینک نیچه ای –اش فیلمهایی می سازد: فیلمهایی که دوپاره اند. فیلمهایی که با نمایشی از ساختن اتوپیا و یک ایده آل به انهدام و کاریکاتوریزه شدن آرمان (غلاف تمام فلزی)، از یک سرمستی دیونیزوسی با حضور حس و غریزه به مسخ هویت انسانی در دل مناسبات نظارتی و عقل زده دانش و قدرت(پرتغال کوکی)، از حیوان به انسان ( ادیسه) از انسان به حیوان (نمایش روان گسیختگی و اضمحلال هویت در برهوت تمدن نو) (تلالو) ختم می شوند.  فیلمهایی که به عقل زدگی مدرن و مسخ هویتها و تباهی غریزه و حس حمله می برند و زیر پای علم و قدرت را خالی می کنند اما خود بسیار عقل زده اند. خود در روشی بسیار روشمند (در قیاس با نمونه ای چون بونوئل و روش فیلمسازی اش) و بسته به نتایجی مکرر می رسند.

پنج/ 5.5 صبح بیدار ی. 5:5 - 14  پست می دهم. 14 – 15:30  استراحت. 15:30 تا  22 پست. 22 تا 23 استراحت. 23 تا 1 گشت شبانه. 1:30 تا 5:30 خواب در باصطلاح آسایشگاه!.5:30 تا 12:30 پست. 12:30 تا 14 استراحت. 14 تا 23 پست. 23 تا 3 صبح خواب. 3 تا 7:30 پست.

این بود برنامه دو روز خدمت من. یک روز را ننوشتم که گشت می زنیم و موتور ملت بدبخت را می خوابانیم و دوستان راننده به تیغ زدن ملت مشغولند. هرسه روز که بگذرد یک روز استراحت داریم. می نویسمش تا بعدها یادم باشد. این پست از دل بی وقتی و در طول مسیر ده دقیقه ای محل پست تا یگان حاصل شده. تف.

شش/ من به جسم، فیزیولوژی ، فرم، روش، ماده و سطح جسم بیشتر از آنچه محتوا، ایده و روح نامیده می شود بها می دهم.گفته شده که بنده جامعه طبقاتی برساخته ای ست از قربانی شدن میل و ارزش مصرفش. فرآروی از ارزش مصرفی که استوار است بر سرکوب و نفی ارزش مصرف و نه تحقق آن. اما این داوری با مطلقیتش دور از شک گرایی انقلابی یک اندیشمند  و واقع گرایی یک ضدمتافیزک است و خودش از دل یک ترس برآمده. نمی پسندمش. چون واقعی نیست. در لحظه فراروی از میل و ارزش مصرف در واقع سرکوب و تحقق میل در برابر هم می ایستند و میل زندگی و غریز مرگ هم. این هر دو ضد در هم تنیدگی هستندگی و نیستی از خودشان که تهی شدند، از ارزش که افتادند، آنگاه "شدن" در فضای سومی درون فرد ِ مورد ِ اتفاق حاصل می شود: فرد رهیافت تازه ای کسب می کند. از خوابی که درباره خود دیده بر می خیزد و خود را دیگرگونه می بیند. خود پیشینش را و تمام امیالش را. فرا رفتن در این لحظه است نه در مطلقیت بی چون و چرای تحقق صرف یا سرکوب صرف. چنین چیزی اصلن وجود ندارد. اینست صیرورت هستی و طریق شکل گیری طبقات در بستر و روند مرگ و زندگی و دگرگشت دایم.

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 15:50 | لینک  | 

توتو مقابل آلفردو مي نشيند. آلفردو داستانش را باز مي گويد:

 "پادشاهي براي پرنسس زيبايش جشني مي گيرد. يكي از سربازان شيفته زيبايي پرنسس مي شود و به سختي علاقه اش را به او ابراز مي دارد. پرنسس با ديدن شدت كشش سرباز، برايش شرطي مي گذارد؛ "اگر صد روز و صد شب را زير پنجره اتاق من به سر بري، مال تو خواهم بود.". سرباز شروع مي كند. يك شب … دو شب...نود شب. در شب نودم با گذر كردن سرما و گرما و باد و باران از وجودش چيزي باقي نمانده اما به سختي ادامه مي دهد. شب نودو نهم كه مي رسد عصايش را بر مي دارد و آنجا را ترك مي كند." توتو مي پرسد: چرا؟ و آلفردو مي گويد: نپرس چرا. نمي دانم.

 

من اما خوب مي دانم ماجرا از چه قرار است. اين داستاني ست برخاسته از ليبدويي كام نيافته. سرريز ميل به زندگي ست كه در پشت اش  غريزه كين خواهي موج مي زند. بنده/سرباز مي داند كه به پرنسس زيبا نخواهد رسيد. پرنسس زيبا و افسونگر از آن پرنسي همچون خود و

از تبار خود(سروران) خواهد بود. جشن بزرگ پادشاه بخشي از نمايش قدرت و توليد امر خيالي لاكاني و سركوب امر واقع و ايجاد كام نيافتگي براي بندگان/سربازان پياده ست. پادشاه بدين سياق روزها و شبهاي سربازان را مي دزدد. بنده بنده تر مي شود. فراروايتها اينجا هستند. طريق فنا شدن مريد در مراد يا طريق مستحيل گشتن سالك در يك كل بزرگتر/معنا/پير اينچنين شكل مي گيرد. اين سلوك بنده از زندگي به مرگ است. از فرديت كاسته و به ميزان نهادينگي افزوده مي گردد. از گذشته اين جمله دريدا را ( كه بابك احمدي در يكي از نوشته هاي سينمايي به دردنخورش _ طبق معمول _ فقط نقل قول كرده)مياوردم كه: "فاصله دال و مدلول پرناشدني ست و اينست دليل غيبت هميشگي معنا." اينجا هم همينطور است. معنايي در كار نيست. ميل يك دروغ است. ميل سركشي مي كند و نقابها عوض مي شوند. اين يك نمايش است. حقيقت زن است و چهره به چهره. ميل بنيادين پشت همه تظاهرها ميل انتقام جويي ست. انتقام فرزند / آدم / سرباز از پدر/ خدا / پادشاه. ميلي فراشونده وجود دارد كه حامل غريزه زندگي ست و اينجاست كه يك بازي ساخته مي شود. يك جدل. اينجا سقراط مشغول لفاظي ست. معنايي كه ما جستجو مي كنيم/ما را مشغول خود مي كند و همزمان خود را پنهان مي سازد و نقش مي بازد و نقاب عوض مي كند، بازي همين كودك گرسنه است كه ميل به فرا رفتن دارد و سياليت. و ميل به شكستن صلبيت تحميلي فضاي منجمد پيرامون. سرباز/بنده به خوبي مي داند كه پرنسس زيبا از آن او نخواهد بود. پس دست به جدل مي زند. اين بازي هياهوي بسيار براي هيچ است. اين ذهن پرولتاريا است. بلوارمالهالند اينجاست.سرباز كه همان سقراط باشد مي داند كه بنده بنده تر مي شود و پادشاه همان مي ماند. اين واقعيت نظام پدرشاهي ست.باقي افسانه بافي ست و پندار پوچ و ذهني و شايسته نابودي. زن/ پرنسس زيبا فن است. تكنيك است كه از بنده دريغ شده. ابزارتوليدي ست كه طبقه ها را مي سازد. و زيباترين زن/پرنسس _ كه كنايه اي ست از ذات و ماهيت قدرت و سلطه_ از آن پادشاه ست و بندگان/سربازان پياده به مثابه نيروي كار و توليد بايد از زن زيبا(يادآور سكس آدم با حوا يا بازدارندگي توليد در مثلث نوآر اسلاووي ژيژك يعني زن اغواگر، مرد و پدر لذت ) محروم گردند. آلفردو پيرمردي تنهاست. اما توتو به خواست آلفردوي پير نابينا و كارگردان و البته تماشاگر مشتاق نبايد قرباني شود. اين داستان خيال شما توده هاست. جوزپه تورناتوره هم بيمار ديرينه اي بيش نيست.

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 18:36 | لینک  | 


الف/ غروب. یک کارگر چهل ساله ترک پس از دوازده ساعت کار سنگین یدی زیر آفتاب حالا محتویات محتوم مثانه اش را در حفره ای خالی می کند که در واقع یک جای پاست که اندکی عمیق شده. جای کفش صدهزارتومانی دختربچه ای چهارده ساله.
ب/ پدرم را می خوابانم روی زمین. دستها و پاهایش را می بندم. تبر را بی امان بر گردنش فرود می آورم. پدرم مرا می خواباند بر زمین. دست و پاهایم را می بندد. و بر سینه ام می نشیند و چشم می دوزد و چشم می دوزد و... از پدرم متنفرم. باید تمامش می کرد.
ج / تایید. هر جورش. قلبی. حسی . آدمیزادی. فقط همین. حتا با نگاه. یک تایید ساده و حتا دروغین و دلخوشکنک. نه؟ نه؟ نمی شود؟ هنوز هم؟ بازهم نه؟ تا همیشه نه؟!!...جهنم که نه.!!
د/ دروغ ترا می شناسم. دشنه ات را پایین بیاور رفیق. هوا سرد است.

نوشته شده توسط پ و ی ا در ساعت 17:32 | لینک  | 

از من سپاسگذار خواهيد شد كه چنين بينشي را در يك پست ساده و فشرده وبلاگي ارايه مي كنم. بدين ترتيب فهم آنرا ساده كرده و هر گونه مخالف گويي در برابر آنرا به ميدان مي طلبم:(1)

اينجا جايي ست كه در آن واژگان نشانه مي شوند. در نشانه هاي ديگري گم مي شوند. نشانه  زاييده و زاينده جهان عقل است. حس از نشانه مي گريزد.هر نشانه عينيت يافته ي گفتمان قدرت است و با باز توليد ايدئولوژي مسلط، دستكار در هم شكستن هر فرديت خودويژه،از هويت فرد شيئيت نخستينش را بر جاي مي گذارد. فروپاشي و اضمحلال فرديت كنشگر فعال همچون فرآيند متلاشي گشتن واژگان است در نشانه هاي حلال. آنگاهي كه فرد به مقاومت ديالكتيكي در برابر الگوي كنش روزانه اش دست مي يازد، صلبيت تحميل شده فضا را _ كه خود بازتوليد ايدئولوژي زدگي مسلط است _ در هم مي شكند و خودآگاهي به موقعيت تاريخي و بستر اجتماعي و مناسبات جاري در زيرمتن ميدان كنش پديدآمده و روند نهادينگي تعديل مي گردد. رابطه فرمانده/ فرمانبر كه آشكارا نمود اصلي هر نهاد اينچنيني ست خود به رابطه مراد/ مريد قابل دگرديسي ست. (و همچنين به روابط زندانبان/زنداني _غرايز مرگ و زندگي _ كامجويي و كام يافتگي) رابطه اي كه محل منازعه قدرت و سلطه است. اعمال سلطه اي كه مطلق و يكسويه نيست. چه فرمانده (مراد) خود يك نشانه است و قابل انحلال و دگرگشت. فرمانده مجري نظاميست نوشته نانوشته: اعمال ديسيپلين و نظم بخشيدن به جسم ها از مسيري ساديستيك مي گذرد. اما اعمال چنين قدرتي را كنش فرمانبر نيز هدايت مي كند. اين جايي ست كه ميل مصرف شده و به انتهاي ارزش مي رسد و از ارزش مي افتد و دگرگونه مي گردد. اين جايي براي مرگ است و زايمان و توليد.احتضار ميل يك دروغ محض است.چنين چيزي در اينجا وجود ندارد.اينجا "تماشاي" احتضار ميل وجود دارد.نشانه هاي ديگرگونه از بلعيدن خودشان،از تهوع خودشان بر آمده اند. از حل شدن و ديگر گشت ميل نخستين.

اعمال قدرت از طريق خود برتر(super ego) يا والد سركوبگر  كه همان نداي وجدان و الگو و آموزش اخلاقي جامعه پسند است انجام مي شود. خود برتر حتميت اخلاقي اش را كه همانا مرگ-آميزي غريزه ي زندگي است_ يا محكوميت زندان وار كودك گرسنه(ID) _ به ناحتميت پرجوش سيال و هر دم طغيانگر